دخترک
باز هم خنديدم. گفت: ديروز خودم ديدم كه فرهاد پسر همسايه پنج وارونه به شيرين ميداد آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم
چيزي يادم نمي آيد
فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام
اي كاش در كنارم بودي
تا همانگونه كه دلم را شكستي
سكوت تنهاييم را نيز بشكني
كنار پنجره مي روم
آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم
يكي كم است....
شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره بختش را به بهاي دل شكسته اي داده است

من به او خنديدم كمي آزرده و حيرتزده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.
و گفتم :بعدها وقتي كه باران بي وقفهي درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بيگمان ميفهمي پنج وارونه چه معنا دارد![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


