تبليغاتX
دخترک




















دخترک

برای راحتتر خوندن مطالب قبلی اونا رو انتخاب کنین مرسی

بای بای

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:51 توسط دخترک| |

سلام

امروز صبح وقتی از خواب بر خاستی تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.

هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی میدانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی اما تو خیلی سرگرم بودی.

زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی.من با صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که هیچ چیز به من چیزی نگفتی.

موقع نهار خوردن متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند اما تو چنین کاری نکردی.باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.

به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری و بعد از انجام چند کار تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.

من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای. بعد از گفتن شب به خیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست شاید نمی دانستی که من همیشه آن جا با تو هستم.

من بیش از آن که تو بدانی صبر پیشه کردم. من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.

من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!

بسیار خوب تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند. به امید این که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی.

 روز خوبی داشته باشی.

دوست تو خدا

اينو از وبلاگ يكي از دوستانم برداشتم اميدوارم ناراحت نشه

راستي چرا نظر نمي دين

نظر يادتون نره

 

 

 

 

باي باي

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:40 توسط دخترک| |

سلام

حالتون خوبه من که عالی هستم

تولد فاطمه زهرا(ص) و روز مادر رو به همه تبریک میگم

وقت ندارم که دوباره چند تا خاطره از یه دانشجو بنویسم

ان شاالله دفعه دیگه فعلا یه چند تا عکس ببینین

نظر یادتون نره

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:19 توسط دخترک| |

عشق من این عکسه پایینه

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 21:56 توسط دخترک| |

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 10:43 توسط دخترک| |

گپي صميمانه با يکتا ناصر بازیگر نقش نوشين در (اولين شب آرامش)

<<اولين شب آرامش >> بهانه خوبي بود تا ما به سراغ <<يکتا ناصر>> برويم . يکتا ناصر همان کسي است که با نقش نوشين در اولين شب آرامش ، نه تنها خود آرامشي ندارد ، بلکه آسودگي ديگران را نيز بر هم زده است . بازي مرموز به همراه شيطنت ناصر از او بازيگري محبوب ساخته ، وي با سريال <<گل هاي کاغذي >> در سال 75 پا به عرصه هنر گذاشت و اوج کار او را در سريال <<با من بمان >> و نيز فيلم سينمايي <<ساقي >> ديده ايم . او امروز با سال ها تجربه کاري ، بازي در کنار هنرمندان پيشکسوت و حرفه اي، در اوج جواني به عنوان بازيگري پبشکسوت خود را به عالم سينما معرفي کرده است . يکتا ناصر در دوازدهم آبان ماه سال 1357 در تهران متولد شد . در رشته منابع طبيعي تحصيل کرده ، در ضمن وي هيچ گونه تحصيلات آکادميکي در زمينه بازيگري ندارد .

از نظر کاري اولين شب آرامش براي شما چقدر متفاوت بود؟

ناصر : درميان کارهاي تلويزيوني ، نقشي منفي ايفا نکرده بودم و چون اين کار بلافاصله پس از سريال لبه تاريکي به من پيشنهاد و هم پخش شد.... دوست داشتم اين تفاوت نه تنها در نقش ، بلکه در نحوه بازي من نيز به وضوح ديده شود ، از اين رو سعي کردم خودم را تکرار نکرده باشم ، از طرفي ويژگي هاي نقش اهميت زيادي دارد ، خوب خدا را شکر نوشين جا داشت که من به يک شکل و روش ديگري رفتار کنم .

يکتا ناصر امروز با يکتا ناصر گذشته در بازيگري چه فرقي کرده است ؟
ناصر : به طور مسلم تجربه انسان را به پختگي رسانده و باعث مي شود اشکالات گذشته رفع شود و در اين ميان بازيگر هر اندازه که کار کند ، سيقل داده شده و کارهاي مختلف بازيگري را از لحاظ حسي و تکنيکي قوي تر مي کند ، من هم احساس مي کنم نسبت به يکي ، دو سال گذشته ديدم به بازيگري تغيير کرده و به تجرباتم در اين دو سال اضافه کردم .

بازيگري را تا کجا ادامه خواهيد داد؟
ناصر: تا جايي که از خود احساس رضايت داشته و احساس کنم حالم بابت کاري که انجام مي دهم ، خوب است در کل نه خودم را به جامعه بازيگري تحميل مي کنم و نه اين حرفه را به خودم .

از موقعيت امروزتان راضي هستيد ؟
ناصر : اگر آدمي از موقعيت کنوني به طور کامل رضايت داشته باشد که پيشرفت نمي کند، من زماني راضي خواهم بود که ببينم هر چقدر تلاش کردم ، جواب گرفتم و در نهايت هم شخصيت يکتا حفظ شده باشد ، يعني به خاطر يکي ، ديگري را از دست ندهم ، اين موضوع برايم بسيار لذت بخش و جذاب است .

کمي از خانواده تان بگوييد ، آيا آنها نيز علاقه مند به هنر هستند ؟
ناصر : يک خواهر بزرگ تر به نام <<نيکتا>> دارم که در رشته عکاسي تحصيل کرده و چند کار سينمايي و تلويزيوني هم انجام داده - که البته به واسطه من نبوده - و يک برادر کوچک تر به نام <<رضا>> که رياضي خوانده ، ولي به دليل علاقه شديد به موسيقي ساز مي زند ، پدرم نيز افسر نيروي زميني بودند که بازنشسته شده و مادرم نيز خانه دار ، ولي در کل خانواده ام بسيار علاقه مند به هنر هستند و تمام کارهاي هنري را مشتاقانه دنبال مي کنند.

پدرو مادر وقتي شما را در فيلمي مي بينند انتقاد مي کنند؟
ناصر : پدرم هيچ گاه پيش نيامده که انتقاد کنند، گاهي اوقات مادر اين کار را مي کند اما در بيشتر مواقع فقط تعريف و تمجيد مي شنوم .

برادرتان چطور؟
ناصر: راستش برادرم خيلي اهل صحبت کردن نيست ، از اين رو هر وقت در خصوص مسئله اي - نه تنها کار - تعريف کند، متوجه مي شويم چقدر آن چيز خوب و درست بوده ، چون به طور معمول در مقابل موضوعات مختلف سکوت مي کند .

يکتا ناصر آدم مغروري است ؟
ناصر: اولين کسي نيستيد که اين موضوع را به من مي گوييد ، متاسفانه به خاطر چهره ام براي همه اين تصور پيش مي آيد که يکتا ناصر دچار غرور شده و خودش را مي گيرد اما در واقع اين طور نيست .

اهل درس و مدرسه بوديد؟
ناصر : بله ، راستش از اول کتاب خواندن و مطالعه را خيلي دوست داشتم .

به ياد داريد که دبستان ، دبيرستان کجا تحصيل کرديد؟
ناصر : ابتدايي در مدرسه سيمه در خيابان بهار شمالي ، راهنمايي در مدرسه هفتم تير واقع در ميدان هفت تير و دبيرستان نيز در مدرسه ايران در خيابان قلهک .

اما سوال آخر يکتا ناصر براي رسيدن به خواسته هايش همانند نوشين عمل مي کند؟
ناصر : شايد نحوه ديگري باشد ، به طور مثال من اگر در وضعيت نوشين قرار بگيرم ، نمي گذارم کار به سفر عقد کشيده شود ، تا قبل از آن کاري که بايد را انجام مي دهم ، در ضمن نوشين حقايق را به اذر گفت : تمام حرف هاي نوشين درست بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 18:20 توسط دخترک| |

سلام

مصاحبه با مهدی پاکدل (علیرضا) رو حتما بخونین

<مهدي پاكدل> از خانواده‌اي هنرمند در اصفهان به دنيا آمد. هنوز اجراي زيباي برادر وي <حسين پاكدل> كه سال‌ها مدير و مجري پخش شبكه يك تلويزيون بود را به ياد داريم. مهدي پاكدل در مجموعه‌هاي تلويزيوني زيادي ايفاي نقش كرد، اما ايفاي نقش در مجموعه <اولين شب آرامش> باعث شد تا بازي او در دل‌ها بنشيند. پاكدل در اين مجموعه، نقش منحصر به فرد از خود ارايه داد و مقابل <يكتا ناصر> يك زوج خوب هنري را به تصوير كشاند. با پاكدل گفتگويي در منزل‌اش در يكي از خيابان‌هاي شمالي تهران انجام داديم كه خواندنش خالي از لطف نيست. زماني كه مهدي را به بيرون از منزل آورديم، تا در كوچه از او چند عكس يادگاري بگيريم، ديديم كه اهالي محل او را به خوبي مي‌شناسند، البته جا دارد از او تشكر كنيم، كه دو روز پس از اسباب‌كشي، ميزبان ما در منزلش شد؛ به او قول داديم كه در چيدن وسايل كمكش كنيم، اما كارمان كه تمام شد، او را به همراه <مسعود> برادرش تنها گذاشتيم... اين هم از بي‌معرفتي ما بود

_ يك بيوگرافي كوتاه از خودتان برايمان بگوييد؟

پاكدل: در سال 1359 در اصفهان، جايي كه فكر مي‌كنم قافله هنر آخرين لنگرش را انداخته باشد، به دنيا آمدم. شش فرزند و من فرزند آخر هستم. در يك فاصله بيست ساله به دنيا آمديم. برادر بزرگم حسين، سپس سه خواهر، بعد مسعود به دنيا آمد كه عكاس سينماست و ته‌تغاري خانواده هم من مي‌باشم.
_ چه شد رو به هنر هفتم آورديد؟
پاكدل: بهتر است به جاي اين كه بپرسيد چه شد كه پناه به هنر بردم، از بقيه بپرسيد چرا به اين وادي وارد نمي‌شوند. علتش معلوم است. بيش از حد به كيفيت زندگي باور دارم. من هم جاودانگي را دوست دارم و جاودانگي در ذات هنر است، خب از جايي بياد شروع مي‌كردم.
چند سال پيش از هجرت به تهران در رشته گرافيك دانشگاه آزاد پذيرفته شدم، از اين رو به تهران آمدم. برادرم آن زمان مدير تئاترشهر بود. لذا آن ساختمان استوانه‌اي، بهترين دانشگاه علمي و عملي‌ام شد. مدتي اين در و آن در زدم تا خودم را پيدا كنم. سپس به شكل جدي در كلاس‌هاي پانتوميم سيروس شاملو شركت كردم. بعد از مدتي جذب تئاتر شدم و رشته گرافيك را در كنار فعاليت‌هاي تئاتري با طراحي پوستر و بروشور براي نمايش‌هاي مختلف دنبال كردم. در سال 76 اولين بازي‌ام را در نمايش <جنبش انفيه> اثر سيروس شاملو به صحنه بردم. پنج، شش سال مداوم و نفس‌گير تئاتر كار مي‌كردم تا اين كه در اولين كار تلويزيوني‌ام به نام <با من بمان> كاري از حميد لبخنده، ايفاگر نقش شدم. در آن مجموعه با حميدرضا پگاه، يكتا ناصر، سام درخشاني و سولماز غني همبازي شدم. سپس در فيلم تلويزيوني <يك روز معمولي> براي حسن فتحي بازي كردم. بعد در مجموعه <مرواريد سرخ> كار مسعود رسام نقش علي كابوي را پذيرفتم كه از شبكه تهران پخش ‌شد.
_ و فيلم سينمايي چطور؟
پاكدل: سينما را هم با لبخنده شروع كردم. اولين فيلم‌ام <آبي> بود. پس از آن در <رفقاي خوب> كار آرش معيريان، <ماجراهاي اينترنتي> كار حسين قناعت و <ماهي‌ها عاشق مي‌شوند> كار دكتر علي رفيعي و آخرين فيلم‌ام هم <شبانه> است كه هنوز منتظر اكران آن هستم.
در شبانه در كنار هديه تهراني بازي كردم، از او بسيار آموختم؛ او تنها بازيگر خوبي نيست، انسان بزرگي هم هست. فكر مي‌كنم اين فيلم تابستان اكران مي‌شود.
_ از نقش برادر بزرگتان، حسين پاكدل بگوييد؟
پاكدل: به هر حال برادرم در تمامي زمينه‌ها، مرا راهنمايي مي‌كرد. البته پدر و مادرم هم بي‌تاثير نبودند. وقتي خوب نگاه مي‌كنم مي‌بينم، نقش مادرم در تربيتم پررنگ‌تر از ديگران است. مادرم اصالتا يزدي است. يزدي‌ها بيكاري و بي‌هنري را عار مي‌دانند. تا حدودي اين حالت در اصفهاني‌ها هم هست. اين وسط من شدم عصاره فرهنگ تربيتي يزدي و اصفهاني. باور كنيد از وقتي خودم را شناختم، در خانواده به خصوص وقتي دو برادر بزرگم در كنارم بودند، صحبت‌ها پيرامون هنر بود. سينما، تلويزيون، تئاتر و ادبيات. بسياري از چهره‌هاي حرفه‌اي و مطرح سينما، تئاتر و ادبيات اغلب به خانه ما رفت و آمد داشتند. برادر بزرگم چندين دوره مدير جشنواره بين‌المللي فيلم اصفهان بود. وقتي به اصفهان مي‌آمد، همراه خود امواج فراگير هنر را از همه جاي عالم در قالب شخصيت‌هاي سينمايي به زادگاهم مي‌آورد. از همان نوجواني اين موج‌ها مرا هم گرفت. با خود عهد كردم برروي اين امواج سهمگين شنا كنم. فكر مي‌كنم تاكنون توانسته باشم چند موجك را با سربلندي رد كرده باشم. به هر صورت خانواده خيلي كمك‌ام كردند. به تهران كه آمدم تنها نبودم، باز هم در ميان خانواده بودم. خانواده‌اي كه تمام 24 ساعت زندگيشان با هنر معني مي‌يافت. من اين توفيق را داشتم كه با بسياري از بزرگان هنر اين سرزمين از نزديك همنشيني كنم. اين اقبال بلندي است كه تو اين امكان را بيابي كه همنشين كساني باشي كه سراسر ايران در تمناي يك لحظه انديشان هستند. همه اين‌ها زمينه‌اي شد تا در آثار درخشاني در تئاتر از جمله دير راهبان، سياها، قهوه تلخ، بي‌شير و شكر، ريچارد سوم و در سينما در فيلم ارزشمند ماهي‌ها عاشق مي‌شوند حضور يابم.
_ مي‌خواهيم كمي از اولين شب آرامش صحبت كنيد؟
پاكدل: تصويربرداري اين مجموعه هفت ماه طول كشيد و از آنجا كه محيط بسيار دوستانه بود، هر روزش براي ما خاطره بود. هر روز صبح كه در صحنه حاضر مي‌شديم، خود را با عشق به مكان فيلمبرداري مي‌رسانديم كه جا دارد از <احمد اميني> تشكر كنم، چون وضعيت بسيار خوبي به وجود آوردند. تصويربرداري از خردادماه 84 آغاز و بهمن‌ماه به پايان رسيد.
_ خاطره‌اي در زمان فيلمبرداري اين مجموعه برايمان بگوييد.
پاكدل: اين ديگر جوابي كليشه‌اي است، چون هر روز اين حرفه خاطره است، باور كنيد كه به اين شكل است، اما در يكي از شب‌هاي زمستان مشغول فيلمبرداري بوديم. ماه رمضان لوكشين در <شهران> تهران بود. اما من بايد با يك پيراهن نازك بهاري بازي مي‌كردم و از دهانم هم نبايد بخار بيرون مي‌آمد. ساعت چهار صبح بود كه عوامل توليد سريال، در يكي از خانه‌هايي را كه براي سحري بيدار شده بودند، زدند و از آنان يخ گرفتند. من يخ را در دهانم گذاشتم تا اين كه از دهانم بخار بيرون نيايد و مشخص نشود كه تصويربرداري در زمستان انجام پذيرفته است.
_ در چند سال اخير كم‌تر پيش آمده مجموعه تلويزيوني
اين چنين گل كند. دليلش چه مي‌تواند باشد؟
پاكدل: از كار حرفه‌اي توقعي هم غير از اين نمي‌رود. به نظر من اين يك حس گروهي است. زماني كه كار در حال ضبط است، شما متوجه خواهيد شد كه كار خوب از آب در مي‌آيد. به هر حال يك گروه حرفه‌اي با هدايت يك كارگردان صاحب سبك و باتجربه، مي‌تواند خيلي مثمرثمر واقع شود و در اولين شب آرامش هم اين مسايل به چشم مي‌خورد. من خيلي خوشحالم كه عليرضاي اولين شب آرامش‌ام.
_ شما 26 سال سن داريد، از 17 سالگي هم در عرصه
هنر بوديد، يعني نه سال... مي‌توانيد بگوييد فضاي سينما چگونه
است؟
پاكدل: به نظر من هنري است جدي و متعالي. انسان‌ساز و انديشه‌ورز. به نظرم مي‌رسد بهتر است سينماي ايران قدري واقع‌بينانه‌تر به مسايل خانواده‌ها و جوانان بپردازد. در اين زمينه مسايل و مشكلات بي‌شماري داريم و تصورم بر اين است كه حل اين معضلات تنها از عهده سينما بر مي‌آيد. اكنون هم از لحاظ علمي سينماي ايران در حال اقداماتي هست، اما كم است، بايد خيلي بيشتر از اين تلاش كرد.
_ در حال حاضر تلويزيون موفق‌تر است يا سينما؟
پاكدل: به نظرم اين دو رسانه اصلا قابل قياس با هم نيستند. هر كدام براي خود تعريف و كاركردي دارند، براي اين مقصود هم ابزار خاص خود را دارند. سينما پديده‌اي اختياري است و تلويزيون تا حدودي رسانه‌اي غيراختياري. سينما محدوديت و محدوديت‌هايي خاص خود را دارد. تلويزيون از لحاظ گسترش دامنه پخش حد و مرز ندارد، اما سينما با جمعيت اندكي سر و كار دارد، ولي تلويزيون با انبوه ميليوني. در حال حاضر در كشور ما هر كدام وظايف خود را انجام مي‌دهند، هر چند متاسفانه گاه آثاري بر پرده سينما مي‌بينيم كه كپي دست سوم از همان سريال‌هاي تلويزيوني است، ولي به هر صورت بايد واقع‌بينانه قضاوت كنيم. الان هم سينما و تلويزيون ما جايگاه معتبري در سطح بين‌المللي دارند. كافي است با كشورهاي هم جوار آسيايي يا اروپاي شرقي و حتي آمريكاي لاتين قياس كنيد من باور دارم سينماي ما، به ويژه سينماي مولف ما در بسياري از زمينه‌ها و محصولات كشورهاي اروپايي پيشي گرفته است و اين مباهات دارد. اين كه هنرمندان و سينماگران ما، با زيركي محدوديت‌ها را تبديل به فرصت‌هاي هنري كرده‌اند، قابل ستايش است. با اين تحليل من هر دو رسانه را موفق مي‌دانم. طبيعي هم هست كه اين موفقيت‌ها توقع ايجاد مي‌كند و افق ايده‌آل‌ها را بالا مي‌برد.
_ هنوز هم به تئاتر وابستگي داريد؟
پاكدل: تئاتر يك زمان از وضعيت خوبي برخوردار بود، اما در سال‌هاي اخير نغمه‌هاي خوشي به گوش نمي‌رسد. باور كنيد به خاطر نزديكي با برادرم كه چندين سال در مديريت تئاتر كشور بود نمي‌گويم، بگذاريد بگذريم! در يك كلام بگويم تئاتر عشق است. اجازه بدهيد صحبتم را كامل‌تر كنم. آدم‌ها گاهي اوقات به خاطر پول دور هم جمع مي‌شوند، اما در تئاتر بحث مالي نيست و آدم‌ها به خاطر يك حس ديگر گرد هم مي‌آيند. در تئاتر تشابهات ذهني و عشق است كه افراد را گرد هم مي‌آورد.
_ چرا كار گرافيك را نيمه كاره رها كرديد؟
پاكدل: رها نكردم. من با هنر گرافيك زندگي مي‌كنم و مدام در حال طراحي پوستر براي اين و آن هستم، شايد روزي نمايشگاهي از آثارم ترتيب دهم، ولي تلويزيون و سينما خيلي وقتم را گرفته است.
_ در كتابخانه‌تان، خيلي كتاب مي‌بينيم، چه كتاب‌هايي را زياد
مي‌خوانيد؟
پاكدل: بيشتر رمان و فلسفه.
_ و قابي از ارنستو چه‌گوارا
روي ديوار مي‌بينيم.
پاكدل: من انقلاب آمريكاي لاتين را دوست دارم، خيلي شبيه ما هستند. وقتي به دور و برم نگاه مي‌كنم و به تاريخم مي‌نگرم، وقتي به كساني فكر مي‌كنم كه از سرزمينم مردانه دفاع كردند، فكر مي‌كنم ما هزاران چه‌گوارا داشته‌ايم، ولي خب من زيبايي نهفته در پس چشمان اين چريك جذاب را دوست دارم. مي‌دانم نمي‌شود، ولي دوست دارم جاي او در يك اثر بازي كنم.
_ نوجوان كه بوديد دوست داشتيد
نقش چه كسي را بازي كنيد؟
پاكدل: دوست داشتم، روزي جاي استاد انتظامي، پرستويي، پورحسيني و شكيبايي باشم. در فيلمي كه روبه‌روي كيانيان بازي مي‌كردم، بغض گلويم را گرفته بود، البته از خوشحالي. باورش كمي مشكل بود، كه روبه‌روي ايشان دارم بازي مي‌كنم و سپس از ايشان رخصت گرفتم، ايشان هم به من كمك‌هاي زيادي كردند.
_ در زندگي عادي فيلم
بازي مي‌كنيد؟
پاكدل: نه! تنها رندانه بامزگي مي‌كنم. البته شوخي زياد مي‌كنم.
_ اهل ورزش هم
هستيد؟
پاكدل: اصفهان كه بودم شنا مي‌كردم، به طور حرفه‌اي. در حال حاضر كه در تهران هستم صخره‌نوردي مي‌كنم. البته اگر سر صحنه فيلمبرداري نباشم، به طور مستمر به اين ورزش خواهم پرداخت.
_ و موسيقي؟
پاكدل: تنها گوش مي‌كنم و علاقه شديدي به موسيقي دارم.
_ غرور داري؟

پاكدل: نه، اصلا. چون در زندگيم آنقدر در هر زمينه‌اي بزرگ‌تر از خودم ديده‌ام كه نيازي به مغرور شدن نمي‌بينم.
_ اهل مد هستي؟
پاكدل: نه، اهل مد نيستم.
_ خاكي چطور؟
پاكدل: خاكي خاكي هستم و از غرور بي‌جا بيزارم.
_ از فوتبال چه خاطره‌اي
داري؟
پاكدل: مثل خيلي از ايراني‌ها، بازي با استراليا بعد از گل دوم خداداد عزيزي، پرشم باعث شد تا به سقف اتاق بخورم. در آن بازي به نظرم عابدزاده بي‌نظير بود.
_ با ورزشكاران آشنا
هستي؟
پاكدل: نه، آشنايي خاصي ندارم.
_ در اين 26 سال زندگي از وضعيت خودت راضي هستي؟
پاكدل: سعي مي‌كنم از موقعيت‌هاي زندگي لذت ببرم، دوست دارم با زمان جلو بروم. حتي از رنج كشيدني كه نتيجه بدهد و مرا به هدفم نزديك كند، هم لذت مي‌برم.
_ هنوز به اصفهان وابسته‌اي؟
پاكدل: به هر حال زادگاه‌ام است. از قدم زدن در سي و سه پل و پل خواجو لذت مي‌برم. هرگاه دلم مي‌گيرد اصفهان را انتخاب مي‌كنم. خاطرات خوب كودكي من در آنجا رقم خورده است. راحت بگويم در هر وجب از خاك اصفهان فشرده تاريخ بشر است. در هر مترش هنر مي‌دود. خيلي ناسيوناليستي قضاوت نمي‌كنم، ولي به اين شهر مي‌بالم، همان طور كه ونيزي‌ها به ونيز، پاريسي‌ها به پاريس و اسپانيايي‌ها به بارسلون. بي‌خود نيست كه هر مهمان خارجي حتما سري به اصفهان مي‌زند.
_ بچه درسخوان بودي؟
پاكدل: راستش را بخواهيد درسخوان نبودم، اما مثل اين‌كه باهوش بودم و نمرات خوبي مي‌گرفتم.
_ از كار جديدت بگو؟
پاكدل: در مجموعه‌اي به نام <اگر عشق نبود> كاري از فياض موسوي با بازي سام درخشاني، امير دلاوري، شبنم قلي‌خاني، برزو ارجمند، اسماعيل شنگله، بهرام ابراهيمي و... در حال بازي هستم.
_ تلويزيون زياد مي‌بيني؟
پاكدل: زياد كه نه، ولي به خاطر حرفه‌ام و اين‌كه بايد از مجموعه‌هاي تلويزيون آگاهي داشته باشم، در حد نياز مي‌بينم.
_ راستي از كوچه پس كوچه‌هاي
اصفهان برايمان چيزي نگفتي؟
پاكدل: فوتبال با توپ پلاستيكي، از مدرسه كه به خانه مي‌آمديم، كيف را گوشه‌اي مي‌انداختيم و همراه بچه‌هاي محل به زمين خاكي نزديك خانه‌مان مي‌رفتيم و تا سر حد مرگ فوتبال باز مي‌كرديم. البته در حال حاضر در آن زمين بازي، يك برج بزرگ بالا رفته است.
_ برادر بزرگتان حسين
چند فرزند دارد؟
پاكدل: دو پسر و يك دختر كه بهترين دوستانم هستند. برادرزاده بزرگم <يحيي> 22 سال سن دارد و در هر زمينه‌اي با يكديگر مشورت مي‌كنيم.
_ سپاسگزار كه
وقت خود را در اختيار ما
گذاشتيد.
پاكدل: من هم از شما تشكر مي‌كنم، ولي يادتون باشه كه توي اسباب‌كشي به من كمك نكرديد (خنده.)

منبع: مجله خانواده سبز


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 18:14 توسط دخترک| |

سلام

امروز  توی یه مجله ای یه خاطره دیدم خیلی جالبه ببینین

تو یکی دیگه حرف نزن

ترم اولی بودم و تازه از دیو کنکور خلاص شده بودم من و خیلی های دیگه رو

جو دانشگاه حسابی گرفته بود در کلاس ها معمولا سر به سر اساتید می گذاشتیم

یک روز از گروه قبل (که ما بعد از ان کلاس داشتیم )

نوشته استاد خانم محمدی روی تخته سیاه باقی مانده بود که

8 Azar

امتحان میان ترم

تا امدن استاد بیست دقیقه ای وقت بودمن هم با اصرار دو ستان و البته شیطنت خودم روانه

تخته شدم تا کمی سر به سر استاد بگذارم و اذر رو ابان کنم 

به اینجا رسیده بودم

8 AB.... 

صدایی از پشت سرم شنیدم که می گفت با حروف بزرگ می نویسی ؟

من که تا چند لحظه ی پیش با رفقا برای نوشتن یا ننوشتن کلی بحث کرده بودم و کلافه

بودم فکر کردم این صدا از جانب دوستم امیر است  و در همان حین که بقیه رو می نوشتم

گفتم برو گم شو تو دیگه حرف نزن !

ناگهان یک لحظه برگشتم دیدم ای وای خانم محمدی است یک جیغی کشیدم و مثل جن زده ها کلاس

رو ترک کردم که کلاس منفجر شد  وقتی وارد کلاس شدم درس شروع شده بود

پیش استاد رفتم و و معذرت خواهی کردم ولی استاد محترممان با کمال تواضع گفت نیازی به عذر خواهی نیست

شما مرا ببخشید که شما رو ترسوندم(چه استاد خوبی داشته خوش به حالش)

خوب خوشتون اومد نظر بدین

منتظرما فعلا

بای بای

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:44 توسط دخترک| |

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:2 توسط دخترک| |

 

سلامی به خوش بویی گل ها به بلندی کوه دماوند

 و به زلالی اب دریابه رنگ گل رز قرمز و به خوش بویی بوی صداقت

را به شما تقدیم می کنم

اول اینکه از همه شمایی که نظر دادین و یا اینکه سر زدین ممنونم به خصوص

یه چند تایی که دیگه خجالت دادن و زود به زود میان

دوم اینکه خدا رو شکر تمام مشکلات فعلن حل شدن

 زیاد وقت ندارم وگرنه مطالبی زیبا براتون می نوشتم

اما این عکس و به همه ی شما به خصوص اون چند نفر تقدیم می کنم

فعلا بای بای

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:0 توسط دخترک| |

ای وای بازم مشکل پیش اومده مگه شما دعا بلد نیستین خوب دعا کنین دیگه
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:50 توسط دخترک| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بجه ها ببخشید دیر اومدم

در عوض یه شعر براتون اوردم امیدوارم خوشتون بیاد

من از عقرب نمی ترسم                               ولی لز جبر می ترسم

که ایکس بی مروت                                      از پس دیوار می اید( دیوار کنایه از پرانتز)

برفتم زیر رادیکال                                         که ایگرگ را برون سازم

بدیدم ناله ی منهای دل ازار را

نگاه

نکردم من در این دنیا گناهی

                                       فقط کردم به چشمانت نگاهی

گناه من اگر باشد نگاهم

                                         مجازاتم بکن هر طور که خواهی

من از این شعر خخخخخخخخخخخیلی خوشم میاد به همین دلیل برا شما هم گذاشتم چون خیلی دوستون دارم

عمر گران می گذرد خواهی نخواهی

                                   سعی بر ان کن نرود به سوی تباهی

مطلب دل را طلب از سوی خدا کن

                                     زانکه بود رحمت او لایه تناهی

در حسرت دیدار تو اواره ترینم

 

به امید طلوع شادی ها و غروب غم هایمان

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:48 توسط دخترک| |


Design By : Night Skin