تبليغاتX
دخترک




















دخترک

تعطیل شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:54 توسط دخترک| |

چرا کسی نظر نمیدههههههههههههههههههه
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:32 توسط دخترک| |

دوستان نظرات کمه هاااااااا
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:28 توسط دخترک| |

هیچوقت به یک زن دروغ نگویید

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت وگفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"
ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"
جواب زن خیلی جالب بود. زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 16:28 توسط دخترک| |

دوستان لطفا نظر بدین نظرات کمه ها
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:49 توسط دخترک| |

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود
،

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 10:40 توسط دخترک| |

http://daedline2009.blogfa.com/

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:23 توسط دخترک| |

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:3 توسط دخترک| |

مناجاة تائبین ...
السلام علیک یا سید الساجدین ...

إِلَهِي إِنْ كَانَ النَّدَمُ عَلَى الذَّنْبِ تَوْبَةً فَإِنِّي وَ عِزَّتِكَ مِنَ النَّادِمِين.

خدايا اگر پشيمانى از گناه توبه است قسم به عزتت كه من از پشيمانانم !!!

إِلَهِي بِقُدْرَتِكَ عَلَيَّ تُبْ عَلَيَّ وَ بِحِلْمِكَ عَنِّي اعْفُ عَنِّي وَ بِعِلْمِكَ بِي ارْفَقْ بِي

 خدايا قسم به قدرتت بر من كه توبه‏ام بپذير و به حلمت بر عصيانم كه از من درگذر و به علمت به احوالم كه با من به رفق و محبت نظر فرما !!!

داشتم گوش میدادم دیدم چه قدر قشنگ این دو تا فرازش.


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:30 توسط دخترک| |

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

 

 هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:53 توسط دخترک| |

 

 یه روز دو گنجشک یکی آقا و یکی خانم در کنار هم زندگی می کردند و ی

ه روز گنجشک آقا به گنجشک خانم از روی محبت گفت:ilove you
گنجشک خانم در جواب گفت:

i dont love you

خلاصه این بنده خدا هی ناز می کشید و می گفتilove you

و اون یکی هم می گفت:i dont love you- i hate you

خلاصه گنجشک آقا گفت از چه ترفندی استفاده کنم که جواب بده ؟؟

گفت آهای خانم !!فکر نکن به ما رخ نشون نمیدی من گنجشک الکیی هستم ها!!!

من گنجشکی هستم که اگه بخوام می تونم با نوکم تاج و تخت  حضرت سلیمان را بردارم و از این ور بذارم اونور

تا این را گفت روایت میگه(فضحک سلیمان من کلامه)حضرت سلیمان (علی نبینا و آله و علیه السلام)از کلام گنجشک خنده اش گرفت و دستور داد این دو را بیارن پیش حضرت و اومدند

حضرت رو به گنجشک آقا گفت ببینم تو بودی می گفتی که تاج و تخت ما را بر می داری و می ذاری اونور؟؟؟

گنجشک آقا گفت:آقاجان بابا من یک غلوی اومدم شما بیا  و آقاییت را ثابت کن و ما را ضایع نکن

حضرت فرمودند باشه حالا بگو ببینم چیه جریان؟؟

گفت والله این زنمه از امروز صبح هر چی بهش میگمilove you  جواب میده:i dont love you

از حضرت خواست تا وساطت کنه و این را حل و فصل کنه

حضرت به گنجشک خانم فرمودند: ببینم این که مرده خوبیه چرا بهش رخ نشون نمیدی؟؟

گنجشک خانم گریه کرد و گفت :آقا جان این دروغ میگه!!

این هم من را دوست داره و هم یک گنجشک دیگه را

؟از شما که پیغمبری می پرسم:یک دل و دو محبت میشه؟

تا این را گفت(فاثر کلام العصفور فی قلب السلیمان)

کلام خانم گنجشکه تو قلب سلیمان تاثیر کرد و

(بکی سلیمان اربعین صباحا)حضرت چهل روز گریه کرد و گوشه گرفت و تاج و تخت را ول کرد و رفت تو بیابان

و بلند میگفت:خدایا گنجشکی به خاطر اینکه عاشقش در دلش محبتی غیر از محبت معشوق دارد به او اعتنا نمی کند
حال من از تو چگونه انتظار محبت داشته باشم در حالی که خود تو می دانی هزاران محبت دیگر در دل من است
پس محبت غیر خودت را از دلم بیرون کن

حالاااااااااااااااااااااااااا

آی آقا

آی خانم

جوان

چطور میگی خدا جون i love you در حالی که خودت می دونی غیر خدا چند میلیون محبت در دلت هست است؟؟

اگه می بینی که خیلی درها یه وقتایی بسته میشه

اگه یه وقتایی دیدی محبتت به خدا کم شده

بدون تقصیر خودته

دارم دلی و دارد هر گوشه اش هوایی

چون خرقه گدایان هر گوشه اش زجایی

خودشون گفتند دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

از خودت می پرسم دلی که بر خلاف میل معشوق واقعی(خدا )محبت یک معشوق مجازی(boy friendیاgirl friend )باشه  آیا باز هم باید منتظر محبت معشوق واقعی بود؟؟

فقط اینقدر بگم که خدا را با این عیار ها نباید سنجید

وای از اون روزی که خدا بگه:i dont love you(اخصئوا) برو گمشو

سایت تفریحی میعادگاه www.miadgah.org

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:56 توسط دخترک| |


Design By : Night Skin